|
در دورترین فواصل هستی...نزدیکترین مخاطب من باش
|
شکل و نوع هیچ تنگنایی تعریف پذیر نیست و می شود تنها گاهی از دور مثل موقعیت بغرنجی که تمام عمر را در برمی گیرد نگاهش کنی ...
به هر شکل و هر صورت چیزی که در خور صرف انرژی باشد و درد کشیدن، وجود خارجی خودش را در اولین لحظه پیدایشش از دست داده است و مثل حجم پوچ و بی محتوایی در برابر زمان عریان مانده است!!
روزها اینطور می گذرد...!!
با این همه، روزهایی که می آیند خالی از وزنه ی سنگین روزهای گذشته اند...
و تنهایی تاب نمی آورد ...
تهران جایی است که همه آدمها لابه لای هم گم می شوند ...شهری که خستگی روزانه تمام مغز آدم را بایکوت می کند...
جایی که ترکش می کنم به مقصدی دورتر که روزها از افق های دور فاصله میگیرند و روی زمین ما را احاطه می کنند تا فکر کنیم به آدمهای دور و برمان و قدرت بیشتری برای تعیین شکل زندگی داشته باشیم...جایی که از اوهام فاصله می گیری و زن بودن را در واقعیت حضور کسی دیگر بهتر تجربه می کنی...!!
دخترانگی هاله ای از تقدس دارد همیشه هاله ای دارد از انتظار با خودش ...
زنانگی اما انگار همه دنیا را به کیسه ای ریختن و به دیوار آویختن ...!زنانگی انجماد لحظه ای است که آخرین نفس ها به ورطه گریز ناپذیر چیزی گنگ کشیده می شود ...چیزی که تمام کننده است ...
دخترانگی همیشه انگار عجین است با یک زیبایی سرشار با امید به رسیدن به چیزهایی که دنیا را احاطه کرده است...زنانگی شبیه جادوگری است .. ورد خواندن برای طلسم چیزی و شکستن طلسم چیزی دیگر !!
زنانگی نیمی از خویش را تهی کردن برای پذیرفتن نیمه دیگر...دخترانگی یکسره خود بودن و بالیدن...!
عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد
لذت آن است که او خواسته، او می خواهد
طرح انسانی یک حسّ فراانسانی
طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...
...
تمام...تمام ...در معرض ترکش های تمام شدنیم...هی تمام می شود ...و من از همه روزهایم تنها وقت تمام شدن یادم می ماند...و تصویر کم رنگ شروع هایی از سر ابهام...پشت این تمام ها..
تمام.
امروز داشتم توی مترو کتاب میخوندم آقااااااااا...ییهو یه خانومی اومد کنارم نشست و گفت:زن در ریگ روان ...باید کتاب جالبی باشه!..خیلی خوشحال شدم که یکی با اینکه اصلا به قیافشم نمیخورد!!! میفهمه این کتاب چیه...بش گفتم آره این کتاب خوبیه من که تا اینجاش خوندم خیلی خوب بوده..گفت:آره منم کتاب زیاد می خونم همه کتابابی فهیمه رحیمی و آلفرد هیچکاک و حافظ و شاهنامه رو خوندم...!!!!!!!!!!!!!
باید احتمالا حال من قابل حدس باشه در اون لحظه...با لبخند سردی گفتم خیلی خوبه ..شما که اینقد کتاب دوس دارین حتما کتاب زیاد می خرین..گف:نه من پول برا کتاب اصلا نمی دم هر چی دستم بیاد مث خوره شروع می کنم به خوندنش!!!و اینجا بود که من شباهت آلفرد هیچکاک و فهیمه رحیمی رو کاملا فهمیدم!..
نوشتن در ذات، در نطفه رنج را میپرورد! و به کلمه درآوردن شادمانی ها انگار وقتی در هاله درد و سختی گرفتار میشوند شایسته تر است!!
هنوز وقتی مینویسم احتیاج دارم که به تو فکر کنم ..هنوز وقتی به تو فکر میکنم مینویسم ..احتیاج به نوشتن پیدا میشود.
آقا جان حرفم را پس میگیرم که "بریزید دور این حرفهای کشکی را !..اینکه تا آخرش مثل اولش است ..."
باید به همین چیزهای بی معنی دلخوش کرد...به کسی گفت دوستش داری ..به کسی بگویی تا آخرش هستی ...باید اینطور به خودت و به بودنت و به زندگیت هویت ببخشی ...هویت های کشککی ...در مرز مبهمی از زندگی از بودن بین دو چیز در برزخ میان دو شکل متفاوت دارم این روزها را طی می کنم ...و همچنان کشک میسابم.